تبليغاتX
دست نوشته های من

 عملکرد محمود احمدی نژاد در شش سال گذشته یعنی از ایام انتخابات نهم ریاست جمهوری تاکنون در تبعیت از رهبر معظم انقلاب اسلامی و اصرار بر این تبعیت که سبب شده بود بسیاری دولت وی را دولت رهبری و ولی فقیه بنامند موجب شده است تا ابهامات و سوالات جدی در مورد نحوه واکنش رئیس جمهور به مخالفت رهبر معظم انقلاب با استعفای وزیر اطلاعات بوجود آید.

حمایت احمدی نژاد از مواضع رهبر معظم انقلاب و تلاش شبانه روزی وی برای تحقق خواسته‎های ایشان در طول دوران مسئولیت احمدی نژاد به حدی بود که موجب شد رهبر معظم انقلاب در جریان مناقشات پر تنش پس از انتخابات و در مقابل گلایه برخی از مسئولین نظام از نزدیکتر بودن نظر احمدی نژاد به ایشان در مقابل نظر هاشمی رفسنجانی در اداره نظام خبر دهند.

پشتیبانی همه جانبه رهبری معظم انقلاب از دولت نهم نیز که بارها و بارها و به کرات و به دلیل پافشاری این دولت بر اصول اساسی انقلاب همچون استکبار ستیزی، فساد ستیزی، اشرافیت ستیزی، ولایت مداری و مردم داری و خدمت به مردم محقق شده بود به عنوان مدال افتخاری برای دولت احمدی نژاد و حامیان وی که عموما از مردم عادی و مستعضف جامعه بوده‎اند به شمار می‎رفته و می‎رود.

با اینحال عملکرد سوال برانگیز احمدی نژاد در ماجرای عزل و نصب وزیر اطلاعات و ماجراهای حول آن و همچنین ظهور برخی نگاه‎های انحرافی در دولت دهم در عرصه فرهنگ و اخیرا در عرصه سیاست خارجی سبب شده است تا نگرانی‎هایی جدی برای دوستداران انقلاب اسلامی در این زمینه به وجود بیاید. بر همین اساس به نظر می‎رسد بازخوانی برخی سخنان و نظرات احمدی نژاد پیرامون جایگاه ولایت فقیه در نظام اسلامی برای تایید این نگرانی‎ها خالی از لطف نباشد مواضعی که بر مبنای آن خیل مشتاقان انقلاب اسلامی را به پای جریان احمدی نژاد آورده و جریانی انقلابی با عنوان احمدی نژادی‎ها را شکل داده است:

ادامه را بخوانید:


ادامه مطلب


لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 20:55 توسط ..::برادری::..

بسم‌الله الرحمن الرّحيم

محضر مبارک ولي امر مسلمين جهان
حضرت آيت‌ الله العظمي سيد علي خامنه ‌اي (مدظله العالي)
سلام عليکم

با سلام و صلوات بر خاتم أنبياء محمد مصطفي (ص)،‌ او که پيامبر بود و از ايشان رسالت بر دوش داشتن را آموختيم، بر علي (ع) که از ايشان عدالت وار بودن را ياد گرفتيم، بر سيده دو عالم که در ايشان ولايتمداري را يافتيم، بر سبْطيْ شباب اهل الجنّة که از ايشان صبر و فرهنگ سرخ شهادت را به ارث برديم، ‌بر ائمّه‌ طاهرين عليهم‌ السّلام که از ايشان جهاد در راه حقّ را آموختيم و بر تک سوار آخر الزّمان (عج) که از ايشان انتظار اصلاح را به تعلم نشستيم.

سلام ما بر آن امامي که در عرصه‌ي تاريک تاخت و تاز طاغوتيان قيام نمود و درود فراوان بر حضرتعالي که پرچمدار فعلي انقلاب اسلامي و ولي امر مسلمين جهان هستيد.

ما گروهي از شيعيان بحرين هستيم که از حضرتعالي تقليد مي کنيم و سيرت و سنت جنابعالي براي ما حجت است. واقعيت اين است که اکنون از ظلم و ستم آل خليفه نزد جنابعالي شکايت مي کنيم. فشار بر ما سنگين شده به حدي که برادران و خواهران و عائله ما را در مقابل چشممان مي کشند، فريادرسي کمک نمي کند ما را. اجتماع مي کنيم براي رضاي خدا و در راه عزت مسلمين و شيعيان اما کشته مي شويم.

از شما درخواست مي کنيم برايمان نزد خدا دعا کنيد زيرا اطمينان به استجابت آن داريم. و در ثاني کوچک تر از آنيم که درخواستي کنيم، مع ذلک رنج اين آلام و مصيبت ها را که از طرف ما را احاطه کرده، جز با حضرتعالي با چه کسي در ميان بگذاريم؟ هر طور که صلاح مي دانيد ما مقلدان و فرزندان خود در بحرين را ياري دهيد. سخنراني عربي جنابعالي در خصوص انقلاب مصر، برادران مصري ما را منصور گردانيد و موجب توفيق و نصرت آنان شد، ما نيز در رنج و عذابيم و جز مقاومت و آمادگي براي شهادت چيزي نداريم و خداوند متعال فتح و نصرت را مسئلت مي کنيم.

والنصر قادم إنشاءالله

جمعي از مقلدان حضرت آيت الله العظمي خامنه اي در بحرين



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 8:32 توسط ..::برادری::..

از آنجا که در روزهای گذشته اتفاقاتی افتاد و دوباره فتنه گران فرصت عرض اندام پیدا کرده و فضای کشور را ملتهب ساختند، این پست را خارج از موضوع وبلاگ می نویسم تا در این زمینه هم ادای تکلیف کرده باشیم.

از سخنان کسانی استفاده می کنم که خود آتش بیار معرکه بودند و تنور فتنه را گرم نگه داشته اند و از هر فرصتی برای رسیدن به مقاصد شومشان استفاده می کنند.

1- موسوی و کروبی: اطلاعیه دادند و مردم را به تجمع و اعتراض دعوت کردند، البته گفتند برای حمایت از مردم مصر!!

ولی نگفتند که حضور پرشور و کم نظیر مردم در روز 22 بهمن روز پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی خود حمایت معنوی از انقلاب مردم مصر هم بود و نیازی به دعوت دیگری نبود!
باز نگفتند که نوچه هایشان سال گذشته برای رژیم صهیونیستی سنگ تمام گذاشتند و با شعار «نه غزه نه لبنان ... » تن یتیمان و بیوه زنان فلسطینی را لرزاندند و قوت قلبی برای دوستان اسرائلی شان شدند! حال که با سرنگونی رژیم ظالم مبارک، رژیم صهیونیستی به سرگیجه افتاده و مردم ایران هم حمایت خود را اعلام و ابراز کرده، دیگر چه نیازی به تجمع(اغتشاش)است؟!
جالب اینکه در این تجمعات باز شعار معروفشان«نه غزه نه لبنان ... » طنین انداز شد! و باز معلوم شد آقایان و دوستان و مریدان کاکلیشون نگران شیمون جانشون هستند تا مردم مظلوم مصر!

2- با وجود رهبری در جامعه و حاکم بودن قانون اساسی مورد قبول ملّت، چه نیازی به دعوت افراد غیر مسئول و البته مشکل دار برای تجمعات است؟

الف) این افراد رهبری را توقیفی می دانند و با ارتحال حضرت امام(ره)  نتوانستند قبول کنند فرد دیگری به عنوان رهبر جامعه اسلامی جانشین امام(ره) شود. با مرور مواضع ، واکنش ها و حرکات و سکنات گذشته شان این امر محرز است ولی این زخمی بود که بعد از 20 سال سر باز کرد.( علّت هم همانی بود که مقام عظمای ولایت فرمود: مرض های نفسانی).
ب) اساسا این افراد با قانون اساسی مشکل دارند و از طرفی هم خود را رهبر می دانند و البته اینم باید گفت همدیگر رو به هیچوجه قبول ندارند و  پشت پرده حسابی از خجالت هم در میاند ولی برای شکستن اقتدار رهبری و پیدا کردن راه نفوذ به بدنه مدیریتی کشور فعلا وحدت تاکتیکی دارند.

ج) ولایت فقیه را قبول دارند البته نه از روی اعتقاد و علم بلکه از باب اینکه چیزی از ولایت نمی فهمند و فقط می دانند با پیروزی انقلاب و رهبری حضرت امام(ره) این ها هم به لطف ملّت صاحب منصب شدند. الان هم به اعتبار گذشته ولائی اند ولی در حال حاضر با تأکید بر ولایت امام و شعار عملی ساختن آرمان های ایشان بزرگترین میراث امام(ولایت فقیه) را تضعیف می کنند.( ریشه هم سخن نیروی فکری لندن نشینشان است مهاجرانی: ما با مصداق ولایت مشکل داریم).

د) حکومت ولی فقیه را دیکتاتوری می دانند! چون مانع از اعمال دیکتاتوری افرادی نظیر موسوی است.(پس چون ولایت با دیکتاتوری معارضه دارد باید خودش را دیکتاتور معرفی کرد).

3- آقای هاشمی اعلام کرد به فتوای امام(ره) کار خلاف قانون حرام است.

نکته اول: چه جالب الان سال 42 است و ملّت به دلیل عدم دسترسی به منابع خبری، از فتوای حضرت امام(ره) خبر نداشتند و آقای هاشمی با اعلام این فتوا خدمت بزرگی به ملّت ایران کردند و پسران کاکلی و دخترانی که با مانتوهای سبز خاله فائزه به خود تنوعی داده بودند به پدر معنویشان(هاشمی) قول می دهند دیگر به خیابان ها نیایند، تقصیر رسانه ملی است که در این زمینه اطلاع رسانی نکرده بود و برادران و خواهران سبز ما از فتوای امام(ره) خبر نداشتند و الان که فهمیده اند 20 ماه بر خلاف فتوای امام(ره) عمل کرده اند شدیدا عذاب وجدان گرفته اند و حتی حال بعضیاشون وخیم اعلام شده!
کروبی هم ناراحتیشو سر میر حسین خالی کرده و گفته: چرا به من نگفتی امام همچین فتوایی داشته؟ اونم جواب داده: چیزه، نشنیده بودم. شیخ شجاع با تندی و در حالی که با همان دستمال زمان مناظره های انتخاباتی آب لب و لوچشو پاک می کرده گفته برو بمیر تو اگه از فتوای امام(ره) خبر نداشتی پس خیلی خنگی چون وقتی نخست وزیر امام از فتوای ایشان خبر نداشته باشد این یعنی نفهمی، ولی اگه خبر داشتی و نگفتی پس خائنی و 20 ماه ملّت رو بازی دادی(منظور از ملّت برادران و خواهران سبز هستند، بقیه که بازی نخوردند). البته میگن شیخ در خلوت کمی فکر کرده و دوباره به میرحسین پیام داده صلاح اینه که فتوا رو انکار کنیم، این هاشمی با این کارش(موضعگیری بعد از 20 ماه) می خواد ما رو خراب کنه و خودشو نجات بده.

 نکته دوّم: آقای هاشمی در توجیه حضور فائزه دلبندش در اغتشاشات سال گذشته و تحریک جوانان گفته این وصله ها به صبیه ما نمی چسبه، اون رفته بود خیابان انقلاب ساندویچ بخوره که حسین شریعتمداری (مدیر مسئول کیهان) به دروغ نوشت فائزه هم در اون تجمّعات بوده.[به فتوای امام(ره) ساندویچ خوردن در خیابان یا حتی میدان انقلاب اشکالی ندارد].
در مورد مهدی هم گفت: او یک نابغه است و به هر جا رسیده از هوش و استعداد ذاتی خودش بوده و از بابت اینکه خلافی نکرده خیالش کاملا راحت است و در زمان انتخابات هم تخلفی نکرد فقط کمی پول پس انداز کرده بود که خرج کرد! الانم رفته لندن هم به شعبه های دانشگاه آزاد در آنجا سرکشی کنه و هم دکتراشو بگیره و برگرده!

4- موسوی شهادت شهید ژاله را تبریک و تسلیت گفت!

ولی نگفت (به روی خودش نیاورد، نفهمید) که ایشان از دانشجویان بسیجی بوده و به دست دوستان منافق میر به شهادت رسید.
باز نفهمید که شهید و شهادتی که او از آن دم می زند و به آن دلخوش کرده است(کشته شدگان فتنه گران) همان خط بطلان کشیدن بر راه سرخ شهیدان 8 سال جنگ تحمیلی است.


پی نوشت:
 امام خمینی(ره) : هر وقت دیدید دشمنان از شما تعریف و تمجید می کنند به خود شک کنید.(نقل به مضمون)



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 23:49 توسط ..::برادری::..

شبکه ايران: حيدر رحيم پور ازغدي از مبارزين قديمي مشهد است که دوستي ديرينه اي با آيت الله خامنه اي دارد. آنچه در ادامه مي خوانيد روايت رحيم پور ازغدي از زندگي رهبر انقلاب اسلامي که جذابيت فراواني دارد. عدم ويرايش متن نيز به دليل نزديکي به گفتار و جذابيت هاي روايت حيدر رحيم پور ازغدي است.


ادامه مطلب را حتما بخوانید....


ادامه مطلب


لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 14:36 توسط ..::برادری::..

آقاي رحيميان با نقل يک خاطره از مکاشفه يک پدر شهيد در 18 تير 78گفت: در اين مکاشفه ائمه از مرحوم آيت الله فاضل درخواست کرده بودند که به کمک رهبر انقلاب برود.

به گزارش شبکه ايران "حجت‌الاسلام رحيميان" نماينده ولي فقيه در بنياد شهيد در پنجمين نشست ماهيانه سازمان بسيج جامعه پزشکي که در تالار ابن سينا دانشگاه علوم پزشکي شهيد بهشتي برگزار شد به بيان خاطره اي از يک پدر شهيد در مورد رهبر انقلاب پرداخت و گفت: خاطره اي از يک پدر شهيد شنيده بودم که از نزديکان بيت مرحوم فاضل لنکراني بود. هميشه دوست داشتم اين خاطره را از زبان خود ايشان بشنوم. فاطميه اول امسال به همين منظور راهي قم شدم .منزل مرحوم فاضل جلسه روضه بود. رفتم آنجا و از حاج آقا جواد فاضل فرزند مرحوم فاضل سراغ آن پدر شهيد را گرفتم.

بنابر گزارش خبر رحيميان ادامه داد: مشخص شد که اين پدر شهيد خادم بازنشسته حرم حضرت معصومه (س) است. بنابراين حرم رفتم و بعد از اقامه نماز مغرب و عشاء آدرس دقيق تري از يکي از خدام گرفتم و راهي منزل اين پدر شهيد شدم. هنگامي که در را زديم سريعا باز کردند؛گويا منتظر ما بودند. من از پشت پرده گفتم من فلان کس هستم. گفتند بفرماييد منتظر شما بوديم. ابتدا فکر کردم شايد منتظر فرد ديگري بودند و اشتباها در را به اين سرعت به روي ما باز کردند ولي معلوم شد که خير اين طور نبود. بالاخره خدمت اين پدر شهيد رسيديم که تازه از بيمارستان و عمل جراحي فارغ شده بودند و فکر کرده بودند که ما براي عيادت ايشان آمده ايم.

رحيميان افزود: بعد از احوالپرسي خواستار اين شديم که داستان را از زبان اين پدر شهيد بشنويم ولي به دلايلي امتناع کردند. خلاصه از ما اصرار و از وي انکار. ولي بالاخره تصميم بر اين شد که براي يک بار ديگر قضيه را بازگو کند.(حدود چهل سال بود که اعتکاف اين پدر شهيد ترک نشده بود. يعني قبل از اينکه اعتکاف در ايران مرسوم شود و از قديم در مسجد امام و مسجد اعظم معتکف مي شد.) گفت از اعتکاف به منزل باز مي گشتم و بي خوابي و خسته بوديم و به منزل گفتم که مي خواهيم بخوابيم. (حتي جايي که خوابيده بود به ما نشان داد).

نماينده ولي فقيه در بنياد شهيد با بيان اينکه اين پدر شهيد يک يا دو روز بعد از حادثه 18 تير 78 اين خواب را ديده بود،‌ خاطرنشان کرد: اين پدر شهيد ادامه داد: نمي دانم که چقدر از خوابم گذشته بود که ديدم گويي چراغ ها روشن شدند. آمدم که اعتراض کنم که چرا چراغ ها روشن شده اند احساس کردم که نور چراغ نيست بلکه نور ديگري است. دقت کردم ديدم بانويي دست به کمر گرفته کنار اتاق ما ايستاده. تا کمي به ايشان توجه کردم کنار من روي زمين نشست. خطاب کرد: «آقاي احمدي! علي من غريب است، علي من مظلوم است، علي من تنهاست». من همان وقت ناگهان احساس کردم اين بانو حضرت زهرا(س) و منظور ايشان از علي من، حضرت علي(ع) است. تا چنين چيزي به ذهن من خطور کرد ايشان تکرار کردند: «فرزندم علي غريب است،‌فرزندم علي مظلوم است، فرزندم علي تنهاست». ديگر من منقلب شده و در همان حال متوجه شدم آقايي قائم کنار ما ايستاده است.(مشخصات آن آقا را نيز توصيف کرد. خواست خدا بود که امکاني فراهم شد و ما فيلمي از اين بيانات پدر شهيد نيز تهيه کرديم).

وي همچنين گفت: اين پدر شهيد در ادامه گفت اين آقا که کنار ما ظاهر شده بود به من خطاب کرد: «آقاي احمدي! برو نزد آقاي فاضل لنکراني و به ايشان بگو قيام کند. اين ميمون ها را از قم بيرون بريزند.(چون همان روزها يعني 18 تير در قم نيز امتداد فتنه وجود داشت) از تهران بيرون بريزند». بعد با دست چپش اشاره کرد و گفت: «اين ها خيال مي کنند با توهين کردن به من،‌دست از حمايت از نايب ام بر مي دارم. من از نايب ام حمايت مي کنم». هنگامي که دست اين آقا حرکت کرد ديدم جايش کابينه فلان جلوي صورت من شکل گرفت. چهره ها مبهم بود ولي سه چهره روشن بود. يکي در راس شان بود و دو نفر ديگرشان مهاجراني و عبدالله نوري بود. چهره هاي بقيه مبهم بود و تنها چهره هاي اين سه نفر روشن بود. گفتم: «آقا! آقاي فاضل مريض است. مدتي است قدرت حرکت ندارد و بايد چند نفر کمکش کنند». ايشان فرمود: «آقاي فاضل به فعاليت اش ادامه مي دهد».

رحيميان افزود: اين پدر شهيد صبح فردا خدمت آقاي فاضل رفته و ماجرا را بازگو مي کند. آقاي فاضل نيز اشک ريخته و مي گويد اين خواب نبوده بلکه مکاشفه بوده.

نماينده ولي فقيه در بنياد شهيد همچنين گفت: اين پدر شهيد به آقايي که ديده بود اشاره کرد و گفت: آن آقايي که کنارم ايستاده بود خيلي به چشم من آشنا بود. گويي جايي ديده بودمش. خيلي فکر کردم تا يادم افتاد. سالي قرار بود حج مشرف شويم. ولي قبل از اينکه مشرف شويم به علت تصادف نصف بدن خانم ام فلج شد. ولي با هر زحمتي وي را نيز همراهم بردم. در سعي بين صفا و مروه بوديم که حاج خانم افتاد و مرد. چون من مرده زياد ديده بودم عرق مرگ را روي پيشاني وي تشخيص دادم. رو به کعبه کردم و گفتم: «آقا امام زمان(عج) من اينجا غريبم و اين ها با ما بد هستند. ديگر جنازه اين را به من نمي دهند. به داد من برس و ...» بعد از چند جمله ديدم آقايي کنار من ايستاده و به من اشاره کرد.  بالاي سر همسر من نشست و گفت ايشان حالش خوب است. بعد ديدم همسرم بلند شد و حرکت کرد. آثار فلجي وي نيز بر طرف شد. ديدم اين همان آقا است.

وي گفت: دست خدا بر سر رهبر ما است و دست ايشان بر سر ما است. ايشان بنده مخلص خدا است. من از سيزده سالگي نزد امام بودم. به جز مدتي که زندان يا در تبعيد بودند. ويژگي هايي که ما در امام مشاهده کرديم در رهبري وجود دارد. خدا آنکه شايسته بود و شايسته است جايگزين امام کرد.

رحيميان پيش از اينکه وارد اين بحث شود اشاره کرد اين پدر شهيد که مکاشفه براي وي رخ داد چهار روز قبل از سفر مقام معظم رهبري به قم فوت کرد.

 



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 8:57 توسط ..::برادری::..

 2. عدم بصیرت

چنان که گذشت، یکی از ویژگی های خواص مثبت، بصیرت است. بصیرت یعنی روشن بینی، و به معنای قوه قلبی است که به نور قدس روشن باشد و با آن قوه، شخص حقایق و بواطن اشیاء را ببیند، همان طور که نفس به وسیله چشم صور و ظاهر اشیا را می بیند.(41) از این روی، عدم بصیرت، همان عدم ملکه روشن بینی است. عدم بصیرت بدترین و خطرناک ترین کوری است؛ چرا که کوری چشم دل است. حضرت علی علیه السلام فرمودند:

«ذهاب البصر خیر من عمی البصیرة»؛(42) نداشتن چشم از کوردلی و نداشتن بصیرت بهتر است.

و در روایتی از حضرت علی علیه السلام وارد شده است که: «فقدُ البصر اهون من فقد البصیرة»؛(43) نابینایی آسان تر از کوردلی است.


ادامه مطلب


لينك ثابت نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 13:13 توسط ..::برادری::..

البته عبدالله بن عمر از زمان حضرت علی علیه السلام نیز یکی از خواصی بود که در عین اعتقاد به حقانیت علی علیه السلام و باطل دانستن دشمنانش، سکوت کرد و امام را یاری نکرد.(15) او در واقع، از قاعدین(16) بود، اما در قضیه عاشورا، با توجه به عملکردش و روی آوری به یزید و پای بندی به او و تنها گذاشتن امام، و با علم به حدیث پیغمبر صلی الله علیه و آله که هر کسی از یاری و نصرت حسین علیه السلام دست بردارد ذلیل و خوار است، او را از قاعدین و توقف کنندگان در حقانیت امام دانستن بسی جای تأمل دارد؛ زیرا او آشکارا به یزید اعلام وفاداری نمود و برای او تبلیغ کرد و به بیعت خود استوار ماند.

یکی دیگر از کسانی که در حقانیت امام تردید داشته و یا منکر آن بوده است، و به همین دلیل در رکاب امام علیه السلام در جنگ با دشمنان حاضر نشد، عبدالله بن زبیر است. «وی بیست ماه پس از هجرت، در مدینه متولد شد. محدثان و مورّخان عامه، او را به کثرت عبادت وصف می کنند. وی از سرسخت ترین دشمنان خاندان پیامبر اسلام بوده و هم او بود که پدرش را از علی علیه السلام برگردانید و او را به جنگ با آن حضرت، برانگیخت... سعید بن جبیر روایت کرده که روزی عبدالله، به عبدالله بن عباس روکرد و گفت: چهل سال است که دشمنی شما اهل بیت را در دل خویش جا داده ام و آن را پنهان می دارم.»(17) او نیز که از مخالفت کنندگان با بیعت یزید بود، به دنبال آن از مدینه به مکه پناهنده شد. وی از جمله کسانی بود که می خواست امام حسین علیه السلام در مکه نماند؛ زیرا با حضور امام و تجمع مردم بر گرد آن حضرت، زمینه ای برای توفیق او نبود.(18) وی هر چند که گاهی به ظاهر، پیشنهاد انصراف از سفر عراق را به امام می داد، اما چون هوای خلافت را در سر می پروراند و در فکر سقوط حکومت یزید بود، خود را رقیب جدّی امام علیه السلام می دانست و نه تنها با هدف او موافق نبود، بلکه به شکست او نیز بی میل نبود. از این رو، از شهادت امام علیه السلام کمال استفاده را به نفع خود بر علیه یزید برد. «عبدالله زبیر پس از مرگ یزید ادعای خلافت کرد و گروهی با او بیعت کردند تا اینکه در سال 73 هجری در دوره خلافت عبدالملک به دست نیروهای حجاج بن یوسف که برای سرکوبی او به مکه هجوم آوردند، کشته شد.»(19)

زمینه سازان و به وجود آورندگان حادثه عاشورا

حادثه عاشورا در بر دارنده دو گونه از خواص بود: خواص حق و مثبت که در لشکرگاه امام علیه السلام طریق سعادت را می پیمودند و خواص باطل و منفی که در مقابل امام علیه السلام صف کشیده بودند. هر یک، گروه زیادی از عوام را پشت سر داشتند. از آن روی که بحث ما پیرامون آسیب شناسی خواص جبهه باطل و ارزیابی آن هاست، بحث را با اختصاص دادن به این گروه پی می گیریم.



ادامه مطلب


لينك ثابت نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 13:11 توسط ..::برادری::..

مقدّمه

نهضت عاشورا با تمام درس ها و عبرت های آن، پیام دار شکوه و عظمت آن بزرگ مرد الهی، یعنی سید جوانان اهل بهشت، حضرت حسین بن علی علیه السلام است. اینکه نهضت بی مثال عاشورا هنوز که هنوز است بر تارک جهان می درخشد و روز به روز بر تجلّی آموزه های آن برای تشنگان حقیقت و طالبان سعادت افزوده می شود، چیزی نیست مگر موهبتی برخاسته از عظمت شأن و بلندی مقام آن امام همام و نشانه های وجودی او. و از این روست که این نهضت مقدس با نام حسین علیه السلام زنده است.

نهضت عاشورا در بردارنده مشخصه ها و ابعاد مختلف شئون بشری است، به گونه ای که سال های سال است که فکر بشر را جلب خود کرده و انسان امروز، هر روز از آن واقعه، ابعاد جدیدتری را می یابد و تشنه تر از همیشه به بررسی ابعاد و آموزه های آن می پردازد، این است که مسلمانان باید در فراگیری درس ها و عبرت های عاشورا، بذل همت کرده و در طریق رسیدن به سعادت، آن ها را چراغ راه خویش قرار دهند.

از آن رو، که شخصیت وجودی حضرت سیدالشهدا و قیام الهی او مشتمل بر جلوه های متنوعی از هدایت انسان هاست و همین امر سبب جلب افکار اندیشمندان مسلمان و غیرمسلمان به این حقیقت بوده است، هر کس از زاویه ای به بررسی و تحقیق درباره شخصیت و سیره و سنّت او نشسته و در این میان به نتایج مفیدی هم دست یازیده است. از جمله مسائل مورد بحث در زمینه عبرت گیری از حماسه عاشورا، بررسی موقعیت عوام و خواص در این حادثه است؛ مسئله ای که رهبر معظم انقلاب بارها به آن اشاره کرده و تذکر داده اند. آنچه در پی می آید، نگاهی به موقعیت خواص و عوام در عصر امام حسین علیه السلام و موضع گیری آن ها در قبال حادثه عاشوراست.


ادامه مطلب


لينك ثابت نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 13:8 توسط ..::برادری::..

هنوز خستگي هشت روز سفر از تنم بيرون نرفته بود که مهدي زنگ زد: «تقي! برگرد بيا قم. يه روز به سفر اضافه شده. فردا شب هم برنامه هست». چون روز آخر، برنامه عمومي ديگري نبود، يک روز زودتر برگشته بودم تهران. اما ظاهرا کار خاصي پيش آمده که برنامه 1 روز اضافه شده. همه برنامه‌هايم را تلفني کنسل کردم تا برگردم قم.

از خانه اولين شهيد که خارج مي‌شويم، ميني‌بوس رفته. با بقيه خبرنگارها مي‌رويم توي يک وانت دوکابينه «گشت راهداري». 7 نفر با کلي لوازم عکاسي و فيلم‌برداري. آخرين شب سفر است و همه برنامه ريخته‌اند که بلافاصله برگردند تهران. تمام‌شدن سختي 10 روز سفر، سختي تنگيِ‌جا در وانت را کم کرده. توي همان فشردگي، بازار شوخي داغ است، تا مي‌رسيم به خانه شهيدان کارکوب‌زاده. 2 شهيد؛ خليل و عبدالجليل. و 1 مفقودالاثر؛ منصور.

وارد خانه که مي‌شويم، همان‌جا جلوي در اتاق خشکمان مي‌زند؛ همه‌مان. يک تخت‌خواب توي اتاق و يک نفر روي آن. پدر خانواده که از 1 سال پيش بر اثر سکته مغزي به کما رفته و حالا فقط پوست و استخواني است بر روي تخت؛ بدون ذره‌اي گوشت. اين را حتي از روي پتويي که رويش انداخته‌اند هم مي‌توان فهميد. صورت گودافتاده، دهان باز، چشمان فرورفته. زياد شنيده بودم کسي مثل يک تکه گوشت روي تخت افتاده باشد، اما اين پدر، حتي همان تکه گوشت را هم نداشت.

در و ديوار خانه محقر، پر است از عکس‌هاي جبهه و جنگ. برخلاف خانه‌هاي قبلي، عکس‌ها فقط مربوط به شهيدان نيست. هر عکس و کارت پستالي که به جنگ ربط داشته باشد، يا رنگ و بوي مذهبي داشته باشد، روي در و ديوار نصب شده. حتي جمله‌اي درمورد نسبت بي‌جحابي و تمدن. به قول يکي از بچه‌ها، شبيه پايگاه بسيج است اين خانه. مادر به محافظ‌هايي که پرسيده‌اند امشب ميهمان دارند يا نه، عکس‌هاي سربازان جنگ را روي ديوار نشان داده و گفته: «اينا همه مهمان مايند.»

به اعضاي خانه، تازه خبر داده‌اند که ميهمان‌شان رهبر است. مادر و دختر تا حالا فکر مي‌کردند قرار است از بنياد شهيد بيايند. پدر هم که روي تخت است و تقريبا از همه‌جا بي‌خبر. ديروز به‌شان زنگ زده و گفته‌اند فرم دريافت يارانه‌تان با اطلاعات بنياد شهيد هم‌خواني ندارد و فردا براي بررسي دقيق‌تر مي‌آييم، خانه باشيد. و حالا شنيده‌اند که مهمان‌شان رهبر است.

دو نفري به تکاپو افتاده‌اند که خانه را آماده ميزباني رهبر کنند؛ مثل خانه‌هاي قبلي. هرچه هم مي‌گوييم نيازي به مرتب کردن خانه و پذيرايي و... نيست، قبول نمي‌کنند؛ مثل خانه‌هاي قبلي. به اين خانواده هم گفته‌اند به کسي خبر ندهند که ميزبان کي هستند؛ مثل خانه‌هاي قبلي. فقط فرقشان اين است که اجازه دارند به برادرشان بگويند بيايد خانه. آن هم به اين بهانه که استاندار آمده و هيچ مردي در خانه نيست. پدر که با آن وضع، نمي‌تواند ميهمان‌داري کند.

خانه کوچک، با قرارگرفتن يک تخت‌خواب براي بيمار، کوچک‌تر شده و کار براي تصويربرداري سخت‌تر. خبرنگارها يک پاشنه در بين دو اتاق را درمي‌آورند تا امکان تصوير گرفتن از اتاق ديگر وجود داشته باشد. مي‌دانند که تا چند دقيقه ديگر، اين اتاق ديگر جاي تکان‌خوردن ندارد. مي‌روند سراغ پاشنه ديگر در که جلويشان را مي‌گيرم. حسابي دارند خانه را به هم مي‌ريزند.

صداي زنگ در بلند مي‌شود. پيرزني پشت در است. ظاهرا کار هرشب‌اش است که مي‌آيد اينجا براي شب‌نشيني. خودش هم مادر شهيد است، پس چه هم‌صحبتي بهتر از يک مادر شهيد ديگر. چاره‌اي نيست. براي اين که همسايه‌هاي ديگر نفهمند، راهش مي‌دهند داخل. مادر دوم، بي‌خبر از همه‌جا، با چادر رنگي‌اش مي‌نشيند توي اتاق ديگر. لابد کلي هم تعجب کرده که چرا امشب اين خانواده اين‌همه مهمان دارد.

تا رهبر بيايد، سعي مي‌کنم اطلاعاتي از خانواده کسب کنم. اصالتا شوشتري هستند و خودشان ساکن آبادان بوده‌اند که جنگ شروع شده. لهجه غليظ عربي دارند. مادر مرتب خاطره حصر آبادان را تعريف مي‌کند که مدت‌ها توي محاصره بوده‌اند و وقتي قرار مي‌شود از شهر خارج شوند، همين دخترشان، که آن موقع کلاس دوم ابتدايي بوده، از ترس نمي‌توانسته راه برود. حتي چشمش را هم باز نمي‌‌کرده. درک نمي‌کنم سختي اين ماجرا را. اما از تکرار کردن مادر، معلوم است از بدترين خاطره‌هاي زمان جنگش است.

5 پسر دارد و 3 دختر. 2 پسرش که شهيد شده‌اند. منصور هم که مفقودالاثر است. يعني با برادرش اسير شده بوده که چون برادرش مجروح بوده، مي‌برندش درمانگاه و او زنده مي‌ماند. اما از منصور خبري نمي‌شود. بنياد شهيد، او را شهيد حساب مي‌کند. اما خواهر شهيد مي‌گويد: «تا حالا هرکس خوابش رو ديده، شهيد نديده‌اش. گفته برمي‌‌گردم. حالا کي برمي‌گرده، نمي‌دونيم. با امام زمان برمي‌گرده يا... نمي‌دونيم. خدا مي‌دونه.» تصوير منصور را که آرپيجي به دست گرفته، بزرگ نقاشي کرده و روي ديوار زده‌اند. مي‌گويند صدايش را هم دارند روي سي‌دي. ظاهرا توي عراق مصاحبه‌اي کرده بوده که صدايش را گير آورده‌اند. مي‌خواهند سي‌دي را آماده کنند تا براي رهبر پخش کنند که مي‌گوييم فرصت اين کارها نيست.

دو برادري هم که زنده‌اند، مجروحند. يکي چهار بار مجروح شده. مادرش مي‌گويد: «سال اولي که آقاي خامنه‌اي رئيس‌جمهور شده بود، چندبار رفته بيمارستان فيروزگر عيادتش. امام رضا 2 بار شفاش داده. 8سال اسير بوده. فلج شده بود. الآن هم عصب يه دستش قطعه. نمي‌تونه چيز سنگين بلند کنه.» عکسي از اين برادر، همراه سه اسير ديگر در اردوگاه عراق روي ديوار نصب شده. اين همان برادري است که در راه آمدن به اينجاست.

برادر ديگر هم مجروح است. موجي شده، مثل مادرش. الآن در آبادان است. اما پرونده جانبازي ندارد. «هر کس بستري نشده، جزو آدم حساب نمي‌شه.» اين را مادري مي‌گويد که سه پسرش شهيد، دو تايشان مجروح و خود و همسرش هم مجروح جنگ هستند. اما فقط يک پسرش پرونده جانبازي دارد؛ بقيه نه.

مادر هم که شيميايي شده. توي درگيري جمعه خونين عربستان هم مجروح شده. اما او هم پرونده ندارد. توي جنگ هم، دکتر گفته بيماري‌اش خوب نمي‌شود، چون مدام مي‌رفته به مناطق جنگي. تا کمي بهتر مي‌شده، راه مي‌افتاده به سمت اهواز و آبادان. و دوباره بيماري عود مي‌کرده به خاطر سروصداي بمب و خمپاره.

سروصداي بي‌سيم و کدهاي ردوبدل شده، نشان مي‌دهد که رهبر آمده. مادر هم متوجه مي‌شود. مي‌خواهد برود دم در براي استقبال. اما راهروي خانه آنقدر باريک است که محافظ‌ها اجازه نمي‌دهند. ناچار مي‌آيد توي اتاق. رهبر را که مي‌بيند، ديگر از آن مادر صبور و شوخ‌طبع خبري نيست. مي‌زند زير گريه: «اللهم صل علي محمد و آل محمد. آقا بذار دورت بگردم.» و مي‌گردد دور رهبر. رهبر چشمش مي‌افتد به تخت: «ايشون به هوش‌اند؟»  مادر جواب مي‌دهد که فقط درک مي‌کند، اما هيچ حسي ندارد. رهبر چند بار با صداي بلند سلام مي‌کند و بعد: «خدا ان‌شاءالله شما رو حفظ کنه. شما رو نگه داره. اجرتان بده. شهداي شما رو با پيغمبر محشور کنه.» و مادر نيز به همسرش توضيح مي‌دهد: «حاجي پاشو. آقا اومده.»  و به رهبر مي‌گويد: «به خونه شهدا خوش اومدين»

مادر دوم تازه فهميده ميهمان کيست. جلو مي‌آيد و مي‌زند زير گريه: «حاج‌آقا. من پسرم قطع نخاع بود. چهار سال. بعد شهيد شد.» همه ميهمان‌ها اشک مي‌ريزند.

رهبر مي‌نشيند روي صندلي و مي‌خواهد احوال‌پرسي کند. اما مادر فرصت نمي‌دهد و شروع مي‌کند به گله‌گذاري: «آقا! انقدر غم خوردم. انقدر غصه خوردم. به خدا. حالم خيلي بد شده بود.» رهبر مي‌گويد چرا؟ «ديروز صبح زنگ زدم دفترتون. گفتم مسوول اين برنامه که من رو از ديدن آقا محروم کرده، خدا زجرش بده.» توي همان حال، همه مي‌زنند زير خنده، حتي رهبر. رهبر علت را مي‌پرسد. «گفتم براي اين که حق من اين نبود. من با اين وضع نمي‌تونم بيام ديدار آقا. 1ساله حتي آقا رو تو تلويزيون هم نديدم.» و مي‌گويد که مريض شده و همسايه‌ها دنبال ماجرا بوده‌اند که رهبر بيايد خانه‌شان.

قبل از آمدن رهبر برايم تعريف کرده بود. چهارشنبه هفته پيش يک نفر به آنها خبر داده که رهبر فردا مي‌آيد خانه‌تان. معلوم نيست از کجا اين حرف را زده بوده. اين خانواده اصلا توي برنامه هفته پيش نبود. به هرحال، همه خانواده آماده بوده‌اند، اما حجت‌الاسلام رحيميان مي‌آيد. مادر خيلي ناراحت مي‌شود. به رحيميان مي‌گويد من با شما کاري ندارم. من مي‌خواهم رهبر را ببينم. و از همان موقع مريض مي‌شود. هم شيميايي‌اش و هم موجي بودنش عود مي‌کند. نامه مي‌نويسد براي رهبر. به قول دخترش: «مثل بچه‌ها دنبال آقا مي‌گشت.»

رهبر مي‌گويد نامه را ديده که شعري داشته. بعد مي‌گويد: «اين رو به شما بگم. من امشب بنا نبود قم بمونم. فقط به خاطر شما موندم. البته خونه 2شهيد ديگه هم رفتيم. اما من به خاطر شما موندم. براي اين که بتونم شما رو ببينم» شعرش را قبل از آمدن رهبر برايم خوانده‌بود. 2بيت شعر که روي يک کاغذ چندسانتي و با مدادرنگي نوشته بود و فرستاده بود دفتر رهبري؛ توي همان حالت موجي بودنش. و حال همان تکه کاغذ، سفر رهبر را يک روز طولاني‌تر کرده بود:

«آرزو داشتم که به ديدارم بيايي
هم به ديدار من و هم شوي بيمارم بيايي
بيش يک سال است که شويم هم‌نشين تخت‌خواب است
حق من اين بود به ديدار دل زارم بيايي»


کار رهبر، من را ياد خاطره‌اي از امام خميني مي‌اندازد. فکر کنم همين حجت‌الاسلام رحيميان تعريف مي‌کند که نامه‌اي داديم به امام. مادر شهيدي نوشته بوده که به تهران آمده براي ديدار امام. اما موفق به ديدار نشده. امام هم زير نامه مي‌نويسد: «تا اين مادر شهيد را به ديدار من نياوريد، هيچ‌کس را ملاقات نمي‌کنم.»

مادر ادامه مي‌دهد: «به بي‌بي، حضرت معصومه گفتم بي‌بي‌جان! اين عزيزت‌رو خودت بفرست خونه‌مون. قسمش دادم توروخدا آقا رو بفرست.» و رهبر مي‌گويد: «همون‌ها فرستادن ديگه. همون‌ها زدن پس گردن‌مون»

فرصت مي‌شود که رهبر حالي از پسرها بپرسد که مادر دوم به نفس‌نفس مي‌افتد از زور گريه. مادر اول مي‌گويد: «حالا نمير تا آقا رو ببيني.» بازهم وسط گريه، همه مي‌زنند زير خنده.

مادر از فرزندانش مي‌گويد که فرزند بزرگتر در خرداد همان سال جنگ ديپلم گرفته بوده و همان سال شهيد شد. ديگري دوم دبيرستان بود که سال 60 شهيد شد. فرزند ديگر، با آن يکي که 4 بار مجروح شده، اسير شد. و اين‌طور بقيه ماجرا را تعريف مي‌کند: «اون که مجروح بود، قسمت شد که ديگه نميره. بردن بيمارستان درمونش کردن. اما اين يکي رفت... که هنوز داره ميره. الحمدلله» و آن فرزندي که هنوز داره مي‌ره، همان فرزند مفقودالاثر است که هنوز مادرش چشم‌به‌راه است، بلکه ديگر نرود و برگردد.

رهبر، خانواده را دعا مي‌کند: «خداوند ان‌شاءالله که دل شما رو شاد کنه. چشم شما رو روشن کنه با خبرهاي خوب؛ با حوادث خوب؛ با اجر بزرگ.»

مادر ادامه مي‌دهد: «الحمدلله. شکر. ما هميشه دل‌مون قرصه که مي‌تونيم دعا کنيم. خدا که زبون‌مون رو ازمون نگرفته. اگه کسي بدي کرد، دعاي خوب مي‌کنيم که خدايا کار بهتري گيرش بياد که از اين محل بره. اگه کسي کم‌کاري کرد، دعا مي‌کنيم خدايا کار بهتري بهش بده که دل بکنه و از اين کار بره...»

 مادر دارد از دعاهايش مي‌گويد که پسرش با همسر و فرزندانش مي‌رسند؛ يک دختر و پسر نوجوان. هنوز خبر ندارند ميهمان کيست حتي محافظ‌ها که بازرسي‌شان کرده‌اند، ماجرا را نگفته‌اند. از در اتاق که وارد مي‌شوند، خشک‌شان مي‌زند. پدر همان‌جا مي‌نشيند و زارزار مي‌زند زير گريه. وضع پدر که اين باشد، وضع همسر و فرزندان معلوم است.

مادر حرفش را ادامه مي‌دهد: «کسي هم که خوب کار مي‌کنه، مي‌گيم خدا کنه بمونه. مثل حاج‌آقا احمدي‌نژاد. مي‌گيم خدا کنه اين مدتي که مونده، انقدر طولاني بشه تا بتونه همه کارايي که لازمه انجام بده.»

و رهبر حرف مادر شهيد را کامل مي‌کند: «خدا ان‌شاءالله اين دعاهاي شما رو مستجاب کنه. دل شما ها رو شاد کنه. ما رو هم از فيوضات و برکات اين خانواده نوراني شما بهره‌مند کنه.» و بعد از مادر مي‌خواهد که حاضرين را معرفي کند.

خواهر شهيد همه اعضاي خانواده را معرفي مي‌کند. اما يادش رفته که خودش را معرفي کند. رهبر مي‌پرسد شما دختر خانواده هستين؟ مادر تاييد مي‌کند و باز خاطره محاصره آبادان را تعريف مي‌کند و مي‌گويد: «اعصابش به هم ريخت. گفتند درمانش اينه که ديگه منطقه جنگي نبينه. الآن 40 سالشه. عصاي دست من و پدرشه.»

رهبر حالي از پسر جانباز و آزاده خانواده مي‌پرسد و حالي هم از عصاي دست پدر و مادر. بعد هم دعايشان مي‌کند.

حالا نوبت مي‌رسد به مادر دوم. حالش را مي‌پرسد. مادر خاطره‌اي تعريف مي‌کند که انگار ماندگارترين خاطره‌اش است: «بچه‌ام قطع نخاع بود. بردنش ديدن امام. نمي‌تونست بايسته. مردم بلند شدن، اون امام رو نمي‌ديد. مي‌گفت بشينيد من امام رو ببينم. تا اين که مردم مي‌شينن و پسرم مي‌تونه امام رو ببينه. بعد چند وقت هم شهيد شد.» اين مهم‌ترين خاطره مادر از فرزندي است که بدون پدر، بزرگش کرده. و حالا حرف مهم خودش: «من هميشه دعا مي‌کنم خدا دشمناي شما رو نابود کنه.» مادر اول مدام دارد خدا را شکر مي‌کند.

رهبر، قرآني مي‌گيرد براي هديه دادن. از احوال خانواده مادر مي‌پرسد و جواب مي‌شنود که مادر و برادرانش در شوشتر هستند. يک برادرش مجروح است. پسربرادرش کوچک بوده که موج انفجار «پرت و پلايش کرده». و ادامه مي‌دهد: «اما خدا رو شکر که شما هستين. خوبا هستن. خدا خوبا رو زياد کنه. بدا رو هم خوب کنه. اگه نمي‌خوان خوب بشن هم، نيست‌شون کنه... که يه خورده مملکت خلوت شه» باز هم همه مي‌زنند زير خنده. پيرزن اجازه نمي‌دهد که فضاي جلسه سنگين شود. هر از گاهي با حرفي، جمعيت را مي‌خنداند.

دختر، ديگر دلش طاقت نمي‌آورد. حرفش را مي‌زند: «مادرم هم، بنده‌خدا خودش هم جانباز شيمياييه. حتي يه دفعه هم تو کتک‌کاري‌هاي مکه تو سال 66 هم مجروح شده. اما متاسفانه اينا هيچ‌کدومشون پرونده ندارن. وقتي بهشون مي‌گيم، مي‌گن افتخار کنيد مادر شهيديد. حتما مي‌خوايد حقوق جانبازي بگيريد؟»

رهبر را اين‌طور نديده بودم تا حالا. سرخ مي‌شود. نه از بغض کردن. انگار از شرمندگي است. چندبار لبش را مي‌گزد تا برخودش مسلط شود. نگاهي به زريبافان مي‌اندازد، با همان خشم. انگار دنبال راهي مي‌گردد تا از زير اين بار سنگين خلاص شود، بدون آن که بي‌احترامي به کسي کرده باشد: «هرکس اين حرف رو زده، آدم بي‌ادبي بوده.» و بعد راهي پيدا مي‌کند براي آرام کردن خانواده: «اما الآن الحمدلله رئيس بنياد شهيد، يک مرد مومن صالح عاشق خانواده شهداست. و اون آقا ايشونه. اين آقا که اينجا نشسته» و به زريبافان اشاره مي‌کند. زريبافان که همين‌جوري سرخ است، سرخ‌تر مي‌شود.

مادر دوم داغ دلش تازه مي‌شود: «ببخشيد! همين رئيس بنياد که تازه اومده و خودش جانبازه، به من هم بدقولي کرده.» رهبر با خنده به زريبافان اشاره مي‌کند: «ايناها. اينه» بقيه به داد زريبافان مي‌رسند: «نه. منظورش مسوول قمه.» و مادر دوم ادامه مي‌دهد: «يک ساله به من قول داده من رو با يه همراه، با هواپيما بفرسته مشهد. اما مي‌گه با قطار برو. من پام درد مي‌کنه. نمي‌تونم. مرد هم که ندارم.» و اين بزرگترين خواسته يک مادر شهيد است. رهبر به زريبافان مي‌گويد: «بگيد بدقولي نکنن.» و اين يعني که مادر مي‌رود به مشهد؛ با هواپيما.

دختري وارد مجلس مي‌شود. رهبر مي‌پرسد: «اين کوچولو کيه؟» و مي‌شنود دختر همسايه است که رهبر را ديده و بي‌قراري کرده و محافظ‌ها مجبور شده‌اند بياورندش داخل خانه. رهبر اسمش را مي‌پرسد؛ حديثه پروانه.


مادر اجازه مي‌گيرد براي گِله‌گي. حدس مي‌زنم صحبت از همسر بيمار و مخارج بيمارستانش است. مادر ادامه مي‌دهد: «حاج‌آقا! اين محله وسيله نقليه نداره. خانواده‌ها موندن النگار. يه کارتن نامه هم داديم. استانداري و فرمانداري و اتوبوسراني. مي‌گن مسافر نداره. ايستگاه نمي‌زنن. ماشين نمياد ده دقيقه وايسته.»

يکي از مسوولين بيت، فوري برگه کاغذي مي‌دهد به استاندار، يعني که: «خودت بنويس، قبل از اين که آقا بگه.»

مادر ادامه مي‌دهد: «استاندار قبلي اومد اينجا. گفتم اگه وسيله نقليه اينجا نياد، شکايت‌تون رو مي‌کنم به حضرت معصومه. انقدر حضرت معصومه مظلومه، هيچ‌کاري‌شون نکرد.» جمعيت مي‌زند زير خنده. استاندار حالا خودش مي‌نويسد، بدون اين که رهبر بگويد. و رهبر مي‌گويد: «چرا. همين که از قم برش داشت و بُردش، خيليه.» استاندار مي‌گويد: «من مي‌شنوم و حتما عمل مي‌کنم ان‌شاءالله.» و رهبر معرفي‌اش مي‌کند: «ايشون استاندار جديد هستن.» و مسوول‌ اجرايي بيت به استاندار مي‌گويد: «بنويس و انجام بده. قبل از اين که از قم بندازدت بيرون!»

ظاهرا اين خانواده، کارهاي زيادي براي محله انجام مي‌دهند. قبل از آمدن رهبر وقتي خواستيم کارهايش را بگويد، قبول نکرد. يک نفر گفت همان‌ها را که به حاج‌آقا رحيميان گفتيد، به ما بگوييد. اما مادر جواب داد: «اون موقع عصباني بودم که آقا نيومده. مي‌خواستم خالي بشم.»

رهبر قرآن و سکه‌اي را به هر دو مادر مي‌دهد. بعد سکه‌اي به پسر و دختر خانواده. بعد هم نوه‌ها. بعد هم عروس: «نمي‌شه که به عروس خانواده هديه نديم.» و بعد هم اجازه مرخصي مي‌خواهد از مادر: «من رو دعا کنيد. ما به دعاي شما احتياج داريم.» بار ديگر کنار تخت مي‌رود و پدر را مي‌بوسد. چفيه را به نوه پسر مي‌دهد که از پايگاه بسيج و با لباس بسيجي آمده و حالا چفيه رهبر را مي‌خواهد تا سِت لباسش کامل شود. و ميان گريه خانواده خداحافظي مي‌کند و برنامه سفر قم تمام مي‌شود با اين خداحافظي.

ما که مي‌خواهيم برويم، مادر شهيد از ما تشکر مي‌کند و مي‌گويد: «اول گفتيم يا مرگ يا خميني. حالا هم تا نفس مي‌کشيم، مي‌گيم جانم فداي رهبر.»



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 21:39 توسط ..::برادری::..

رهبر با لحن خودماني‌تري گفت: کار بزرگ را شما انجام داديد... يک روزي مي‌رسه خانم که روز قيامته. آن روز همه دلهره دارند. در حديث هست که حتي انبيا هم استغاثه مي‌کنند به درگاه الهي. آن روز اين فرزند شهيد به دادتان مي‌رسد. آن روز اين صبر شما مثل فرشته‌اي دستتان را مي‌گيرد.  


قبل از سفر رفقاي خامنه‌اي‌دات‌آي‌آر گفته بودند برنامه 9 روزه است. يعني بايد چهارشنبه تمام مي‌شد. ما هم قرار بود برگرديم؛ همان چهارشنبه ‌شب. اما خبر آمد خبري در راه است. اين شد که مانديم و هرچند نگفتند ولي حدس زديم برنامه ديدار با خانواده شهداست، شب جمعه چه برنامه ديگري مي‌تواند باشد؟
 

دوباره دو تيم شديم و دوباره من در تيم دوم و رفتيم خانه شهيد دوم. در راه فهميدم قرار است رهبر خانه سه شهيد برود و اين يعني باز هم من شانس نياورده‌ام!

بدون دردسر خانه را پيدا کرديم، زنگ زديم و وارد شديم. پيرمردي بود که دستش را آتل بسته بودند و پيرزني که پدر و مادر شهيد محمدتقي عقلايي بودند و پسر جواني که برادر کوچک شهيد بود؛ خانه خلوت بود.

يکي از محافظ‌ها به مادر شهيد گفت: مادرجان ببخشيد ما صبح که آمديم، گفتيم قائم‌مقام بنياد شهيد هستيم و آقاي زريبافان مي‌خواهد بيايد و قرار است برنامه تلويزيوني بسازيم ولي واقعيت اين است که الآن آقاي خامنه‌اي دارد مي‌آيد اينجا.

مادر گفت: قدمشان روي چشم. کمي مکث کرد و بعد گفت: کي؟ آقاي خامنه‌اي؟ راست مي‌‌گي؟ خدا به حق امام حسين عمرش را زياد کنه. من کجا آقاي خامنه‌اي کجا؟ تو رو خدا راست مي‌گيد؟

بعد دست‌هايش را بالا گرفت و گفت: اي خدا مي‌دوني کي داره مي‌ياد خونه ما؟

مثل خانواده شهيد يزدي (که هفته پيش رفتيم خانه‌شان) تازه افتادند به تکاپو. پيرمرد را بلند کردند تا برود شلوارش را عوض کند. اصغر (برادر کوچک شهيد که هم‌سن خودم بود) مسلط‌تر بود و حرف محافظ‌ها را گوش مي‌کرد.

يکي از محافظ‌ها به مادر شهيد گفت با پسرش دوست بوده. سال سوم راهنمايي هم‌کلاسي بوده‌اند و هر دو در بيت آيت‌الله مشکيني محافظ بوده‌اند. آخر سر هم گفت: مشکل و مسأله‌اي داريد به آقا بگوييد.

مادر شهيد گفت: يعني ما هم غصه ايشون را زياد کنيم؟ فقط عمرش زياد بشه، سلامت باشه ما هيچ چيز نمي‌خواهيم.

مادر شهيد از محافظ خواست زنگي به همسر شهيد بزند تا حتما بيايد. همسر شهيد البته با برادر شهيد ازدواج کرده بود و باز هم عروس همين خانه بود. مادر گلايه داشت که چرا نگفته‌اند رهبر مي‌‌‌‌‌‌آيد. البته خودش زود جواب داد که البته کار درستي مي‌کنيد. محافظ هم توضيح داد اين توصيه خود رهبر است که نگوييم چون اگر خانواده‌هاي شهدا بفهمند رهبر دارد مي‌آيد، خودشان را به زحمت مي‌اندازند.

مادر داشت توضيح مي‌داد که محمدتقي، پسر شهيدش، با آقاي سازگار (مداح معروف) هم‌پاچه هستند. ما با تعجب به هم نگاه کرديم که هم‌پاچه يعني چه. يکي از دوستان توضيح داد که قمي‌ها به باجناق مي‌گويند هم‌پاچه!

از بي‌سيم کدي را به رمز گفتند و معلوم شد رهبر نزديک است. برادر شهيد رفت داخل حياط و مادر شهيد پشت سر او. پدر را هم که پادرد داشت نشاندند و گفتند لازم نيست از جايش تکان بخورد. رهبر که از در حياط وارد شد، برادر شهيد به گريه افتاد. مادر هم همين‌طور. برگشتم و ديدم پيرمرد هم (که هنوز رهبر در زاويه ديدش نبود) گريه مي‌کند. برادر شهيد رفت به استقبال و رهبر بغلش کرد. مادر شهيد هم جلو رفت و گفت: سلام آقاجان. خوش آمدي که خوشم آمد از آمدنت/ هزار تا جان شيرين فداي هر کدام از قدم‌هات.

رهبر سلام کرد و وارد شد. پيرمرد از جايش بلند شد. رهبر با او ديده بوسي کرد. مادر شهيد يک‌سره قربان‌صدقه مي‌رفت: جان من وبچه‌هام فداي يک تار موي شما.

رهبر گفت: خدا نکند. خدا شما را حفظ کند. پيرمرد خيلي آرام نشسته بود و گريه مي‌کرد. حال خوبي داشت. تازه توانستم به خودم بيايم و اطرافم را از نظر بگذرانم. استاندارد و رييس بنياد شهيد هم آمده بودند. رهبر براي عوض کردن حال جلسه گفت: خوب از شهيدتان بگوييد؟ کجا شهيد شد؟ کي به دنيا آمد.

مادر محمدتقي چند دقيقه‌اي درباره پسرش صحبت کرد: سال 42 به دنيا آمد؛ شب تولد امام زمان. شب عيد قربان هم شهيد شد. آقا لباس پاسداري که مي‌پوشيد من خيلي خوشم مي‌آمد. خودش هم مي‌گفت مادر دعا کن در اين لباس بمانم، در اين لباس شهيد شوم با همين لباس هم خاکم کنند. همين هم شد، توي جزيره مجنون. دو سه روز قبل از شهادتش زنگ زدم گفتم محمد بچه‌ات بهانه مي‌گيره يک سر بيا خونه و بعد برو. گفت خجالت مي‌کشم وقتي بچه‌هاي گردان اينجا هستند من بيام مرخصي. دو سه روز ديگه خودمان مي‌آييم. اگر هم نياييم مي‌آورندمان. همين هم شد. دو سه روز بعد آوردن‌شان با همان دوستان الآن 7-8 نفري کنار هم رديفي دفن هستند توي گلزار شهدا.

رهبر گفت: خدا شهيد شما را با پيامبر محشور کند. خدا از شما هم راضي باشد. اين روحيه پدر و مادرهاي شهدا حکم روح را دارد در جسم. اگر نداشتند اين روحيه را، اگر جزع و فزع مي‌کردند، حرکت شهادت‌طلبي کند مي‌شد.

پدر شهيد آرام نشسته بود و گوش مي‌داد. مادر گفت: وصيت خودش بود حاج آقا. گفته بود گريه نکنيد. البته ما هرچي داريم از شما، از آقا خميني داريم. ما وظيفه‌مان را، انجام داديم. من اگر چهار تا پسرم هم مي‌رفتند شهيد مي‌شدند وظيفه‌ام بود.

رهبر با لحن خودماني‌تري گفت: کار بزرگ را شما انجام داديد... يک روزي مي‌رسه خانم که روز قيامته. آن روز همه دلهره دارند. در حديث هست که حتي انبيا هم استغاثه مي‌کنند به درگاه الهي. آن روز اين فرزند شهيد به دادتان مي‌رسد. آن روز اين صبر شما مثل فرشته‌اي دستتان را مي‌گيرد.

رهبر از بچه‌هاي شهيد پرسيد. مادر گفت در راه هستند و توضيح داد که همسر شهيد با برادر شهيد ازدواج کرده. رهبر لبخند زد و گفت: چه کار خوبي کرديد. بعد از برادر کوچک شهيد پرسيد چه کار مي‌کند. اصغر گفت در نطنز کار مي‌کند. رهبر خوشحال شد و گفت آفرين!

مادر شهيد بغض کرد و گفت: حاج آقا من دعا مي‌کردم شما را در خواب ببينم. رهبر خنديد و گفت: اي کاش براي چيز بهتر دعا مي‌کرديد. بعد رو کرد به پدر محمدتقي و گفت: شما چه کار مي‌کنيد؟ دستتان چي شده؟ پيرمرد گفت کار نمي‌کند و ديگر بازنشسته شده. دستش هم به خاطر افتادن با موتور شکسته. رهبر پرسيد: چند سالتان است شما. اصغر جواب داد متولد 1318 هستند. رهبر لبخند زد و گفت: هم‌سن هستيم ولي اگر باز هم برويم توي خيابان همه خواهند گفت شما 10 سال جوان‌تر هستيد... البته براي موتورسواري سن من و شما يک کم زياد است.

به پيرمرد نمي‌آمد که اينقدر بابصيرت باشد. جواب داد: نه حاج آقا صدمه شما از ما بيشتر است، شما هم صدمه جسمي داريد هم صدمه روحي. شما غصه زياد مي‌خوريد.

همين موقع همسر شهيد رسيد. بهت زده بود. باورش نمي‌شد که رهبر را ديده است. پشت سر او دختر شهيد هم آمد. دختري که حالا در يکي از روستاهاي نزديک قم معلم بود. هر دو ناباورانه آمدند و جلوي رهبر نشستند و به گريه افتادند. همسر شهيد مي گفت: قربانتان بروم... قدم روي چشم ما گذاشتيد. گريه شوق‌شان دل سنگ ما را هم تکان داد. دختر عباي رهبر را بوسيد. اصغر به اشاره محافظ‌ها از همسر و دختر شهيد خواست بنشينند روي مبل کناري.

صداي زنگ درآمد و يک دقيقه بعد اکبر (برادر ديگر شهيد هم وارد شد) هول شده بود. جلو رفت و رهبر را بوسيد و نشست کنارش. رهبر براي اينکه فرصتي باشد تا حال همسر شهيد جا بيايد. از اکبر سؤال کرد شما چه مي‌کنيد آقاجان؟ اکبر جواب داد: من همسايه شما هستم. توي انسيتو پاستور کار مي‌کنم.

رهبر پرسيد: چه خبر؟ اوضاع آنجا خوب هست؟ اکبر با رندي جواب داد خوبه فقط ما مشکل بودجه داريم. رهبر با خنده جواب داد: کي نداره؟ براي رهبر و بقيه چاي آوردند. سيني را يکي از محافظ‌ها گرداند. همسر شهيد گفت: باورم نمي‌شه آقا که شما را ديدم.

رهبر چايش را برداشت و آرام‌آرام نوشيد.

دختر شهيد پر چادرش را آورده جلوي آورده بود جلوي دهان و بيني‌اش و از چشم‌هاي سرخ‌شده‌اش هنوز اشک قِل‌قِل مي‌خورد و بيرون مي‌آمد.

رهبر از دختر شهيد پرسيد: شما معلم هستيد درسته؟ دختر گفت بله و اسم روستايي که درس مي‌داد را گفت. گفت پايه دوم و سوم درس مي‌دهد و ادامه داد: آقا بچه‌هاي کلاس من آرزو دارند شما را ببينند.

رهبر لبخند زد و جواب داد: سلام من را به‌شان برسانيد. بعد پرسيد: پسر شهيد کجا هستند؟ همسر شهيد جواب داد: پسرم مهندسه تهران کار و زندگي مي‌کنه. الآن توي راهه داره مياد. رهبر گفت: من اين چاي را مي‌خورم و کم‌کم مرخص مي‌شوم. آدرس خانه شهيد سوم را مي‌گويم بدهند، اگر فرزند شهيد آمد و دوست داشت من را ببيند، بيايد آنجا.

همسر شهيد گفت: آقا من يک آرزو در زندگي‌ام دارم که پسرم لباس خادمي امام رضا بپوشه.

رهبر جرعه‌اي از چاي را نوشيد و گفت: من پيگير مي‌شوم، هر کار بتوانم مي‌کنم.

برادرزاده شهيد (که برادر ناتني بچه‌هاي شهيد هم بود) به رهبر گفت: حاج آقا من هم عمره دانشجويي ثبت نام کردم ولي اسمم درنيامد. ميشه شما يه چيزي بهشون بگيد من بتونم برم.

رهبر گفت: خوب اسم شما درنيامده من چه کار کنم. شما دعا کنيد بلکه سال بعد بشه. گفتن من خوب نيست، دستوري مي‌شود. هم لطف خودش را از دست مي‌دهد هم در مجموعه‌اي که دست‌اندرکار است تأثير بد مي‌گذارد. برويد حرم جمکران دعا کنيد از حضرت بخواهيد... نه اين موضوع را، همه چيز را. مطمئن باشيد جواب مي‌دهند. همسر شهيد که هنوز از بهت بيرون نيامده بود گفت: به برکت دعاي شما و اين جمهوري اسلامي همه بچه‌هاي ما درس‌خوانده شدند و تحصيلات عاليه دارند.

رهبر قرآني خواستند و صفحه اولش را باز کردند تا چيزي بنويسند. ياد ازدواج مجدد همسرشهيد افتادند و گفتند: من با ازدواج همسران شهدا موافقم ولي يکي از بهترين کارهايي که من را از ته دل خوشحال مي‌کند، ازدواج برادر شهيد با همسر شهيد است.

مادر شهيد نکته‌اي راجع به تعمير خانه به رهبر گفتند. رهبر به رييس بنياد شهيد رو کردند و گفتند: شما راهي داريد؟ زريبافان تأييد کرد. رهبر با لبخند گفت: همه‌کاره ايشان هستند که مي‌گويند حل مي‌شود. زريبافان از خجالت قرمز شد و آرام گفت: ما چه کاره‌ايم تا شما هستيد.

رهبر قرآن را به پدر شهيد داد و هديه‌اي به مادر شهيد. بعد مثل هميشه آخر کار گفت: خوب خانم مرخص فرموديد؟ و بلند شد.

رهبر تا برسد به در حياط دو تا چفيه و سه تا انگشتر داده بود به خانواده شهيد. پشت سر رهبر از خانه بيرون آمدم وديدم زن‌هاي همسايه ايستاده‌اند توي کوچه و گريه مي‌کنند. رهبر دستي برايشان تکان داد و نشست توي ماشين و رفت.

ما برگشتيم داخل خانه. يکي دو تا از محافظ‌ها منتظر پسر شهيد شدند تا اگر رسيد ببرندش پيش رهبر. من هم با محافظ‌ها ماندم. مادر شهيد داشت با آب و تاب سير تا پياز ماجرا را براي عروسش تعريف مي‌کرد. براي ما هم ميوه و چاي آوردند. همسر شهيد گفت: دخترم هر روز 8:30 تازه تعطيل مي‌شد. امروز شانس آورد که زودتر آمد. يکي از محافظ‌ها هم گفت: اين اولين بار بود که رهبر جايي رفته و گفته کسي که نيست را بياورند تا ببيند. کمي مکث کرد و ادامه داد: البته اگر تا وقتي که آقا خانه شهيد سوم هست برسد. حالا کجا هست نزديک يا دور؟

همسر شهيد به پسرش زنگ زد. هنوز توي اتوبان قم بود. مادر شهيد تعارف کرد ميوه بخوريم. گفت: بخوريد بگذاريد شهيدم خوشحال شود. پدر شهيد گفت: ما توي اين خانه هر سال روضه مي‌گيريم. حاج خانم مي‌گه بفروش بريم جاي ديگه که ساختمانش اينقدر قديمي نباشه. اما اونوقت روضه را چه کار کنم؟ يکي از محافظ‌ها گفت: حاجي إن‌شاءالله حل شد ديگه. رييس بنياد شهيد قول داد اينجا را تعمير کنه.

ميوه و چاي را خورديم. محافظ گفت بعيد مي‌دانم پسرتان برسد. بعد با بي‌سيم پرسيد برنامه خانه شهيد سوم تمام شده يا نه. از پشت بي‌سيم جواب آمد که تمام شده و رهبر در حال برگشتن هستند. ديگر اميدي نبود. همه بلندشديم. خداحافظي کرديم و راه افتاديم. توي راه به فکر پسر شهيد (مجيد) بودم که حتما حسابي داشت توي اتوبان گاز مي‌داد تا برسد به ديدار رهبر. راستي وقتي برسد و بفهمد ديدن رهبر را از دست داده چه حالي مي‌شود؟

 



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 21:21 توسط ..::برادری::..